اولش که به هم میرسیم ، سه تا آدم متفاوتیم اما کم کم میشیم خودمون، همون جمع سه نفری،همون خنده ها ، همون هایی که دلمون تنگشون بود. ولی یک هفته زمان کمیه برای کنار هم بودن. اونهم تو شرایطی که میدونی حالا حالا ها دیداری در کار نیست.
اگه میدونستم داره میره حتی برای یکسال یا بیشتر بمونه انقدر ناراحت نبودم که حالا میدونم دیگه هیچوقت نیست. دیگه خونه ی مامانی نیست که وقتی دلم تنگه برم پیشش. میدونم که خودخواهیه چون اینطوری برای خودش بهتره ، حداقل یه نفسی میکشه بعد از اینهمه کار و سختی . اما نمیتونم اینهمه تنهایی رو هضم کنم. هر جا که میرم این خاطره ها منو داغون میکنن. امید وارم زودتر جور بشه و از این خونه بریم .
خدا رو شکر میکنم که نانا هست حداقل سرم بهش گرمه وگرنه برام خیلی خیلی سخت بود.حالا نانا شده یار و غمخوارم! یک ماه دیگه هم باید برم سر کار دیگه سرم شلوغ میشه .ولی خوب جای خالیش رو با هیچ چیز و هیچ کس نمی تونم پر کنم.
همه بهم زنگ میزن و میگن : من که جای مامانت نمیشم ، اما اگه کاری داشتی بگو.» ولی مشکل من فقط همون قسمت اول قضیه است!