خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

اولش که به هم میرسیم ، سه تا آدم متفاوتیم اما کم کم میشیم خودمون، همون جمع سه نفری،همون خنده ها ، همون هایی که دلمون تنگشون بود. ولی یک هفته زمان کمیه برای کنار هم بودن. اونهم تو شرایطی که میدونی حالا حالا ها دیداری در کار نیست.

اگه میدونستم داره میره حتی برای یکسال یا بیشتر بمونه انقدر ناراحت نبودم که حالا میدونم دیگه هیچوقت نیست. دیگه خونه ی مامانی نیست که وقتی دلم تنگه برم پیشش. میدونم که خودخواهیه چون اینطوری برای خودش بهتره ، حداقل یه نفسی میکشه بعد از اینهمه کار و سختی . اما نمیتونم اینهمه تنهایی رو هضم کنم. هر جا که میرم این خاطره ها منو داغون میکنن. امید وارم زودتر جور بشه و از این خونه بریم .

خدا رو شکر میکنم که نانا هست حداقل سرم بهش گرمه وگرنه برام خیلی خیلی سخت بود.حالا نانا شده یار و غمخوارم! یک ماه دیگه هم باید برم سر کار دیگه سرم شلوغ میشه .ولی خوب جای خالیش رو با هیچ چیز و هیچ کس نمی تونم پر کنم.

همه بهم زنگ میزن و میگن : من که جای مامانت نمیشم ، اما اگه کاری داشتی بگو.»  ولی مشکل من فقط همون قسمت اول قضیه است!

دیروز رفته بودم پیش مامان. هر چی آلبوم داشت آورد نگاه کردیم. میخواستیم خلاصه شون کنیم. چقدر خاطره پاره کردیم…..

اون موقع ها کی فکرشو میکرد اینجوری بشه؟!

غربت

بالاخره تصمیم بر این شد که نانا رو بگذاریم مهد. آخرین جایی که زنگ زدم خانوم مدیر گفت : «بچه ات خیلی کوچیکه .غریبی نه؟» گفتم مامان شوهرم کرجه مامان خودم هم ایران نیست. گفت:»پس غریبی دیگه!»

گشت گرداگرد مهر تابناک ایران زمین                روز نو امد و شد شادی بروین اندر کمین

ای تو یزدان ای تو گرداننده ی مهر و سپهر         برترینش کن برایم این زمان  واین زمین

سال نو مبارک . سیزده  هم به خوبی در!

من یادم رفت برای دخترم سبزه گره بزنم.

تازه چه خبر؟

دخترم داره بزرگ میشه.واکسن 4 ماهگیش رو همین چند روز پیش زدیم.الان دیگه سعی میکنه که با زور  ارنج هاش بشینه.و اگه دست هاش رو بگیریم می ایسته! شیشه اش رو با دستهای کوچیکش میگیره و خنده ی قشنگش خستگی رو از تن ادم پاک می کنه.سعی میکنه حرف بزنه و چون نمی تونه جیغ میزنه.

کمتر از 2 ماه به پایان مرخصیم مونده و هنوز نمی دونم که باید براش پرستار بگیرم یا اینکه بذارمش مهد. از الان هم موندم که چکار کنم با 10 ساعت دوری . برای منی که هر لحظه ام در کنار این فسقلی سر میشه خیلی سخته که 6.30 برم و 3.30 بیام.

از همه اینها که بگذریم .تا حالا برای تنهایی مامانم غصه می خوردم .بعدش برای تنهایی خواهرم و حالا خودم تنها شدم.

تنظیم خوانواده

چون قرصی رو که دکترم نوشته بود .داروخانه نداشت باید میرفتم درمانگاه تنظیم خوانواده.روی تابلو انواع روش های جلوگیری رو زده. نمونه های قرص و امپول و ای-یو دی رو گذاشته اما جای کاندوم ؛یه بسته کاندوم رو برعکس چسبوندن.

یعنی ادم میمونه چی بگه؛اخه اینا چجوری میخوان به امثال ما اموزش بدن وقتی هنوز معتقدن  دیدن کاندوم قبح داره!

واکسن

الان دخترم دو ماهه شده و دیروز بهش واکسن زدیم. این دو روزه بد ترین روزهامون بوده .پای بچه ام ورم کرده قرمز شده. تب داره واز درد ناله میکنه و با اون چشمهای مظلومش بهم نگاه میکنه و منم کاری ازم بر نمیاد.دلم برای خنده هاش تنگ شده.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.