Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

R.I.P

جمعه ی هفته ی پیش بود که از فیس بوک خانمش فهمیدم که مادرش فوت کرده.چنانی شوکه شدم که نمی دونستم چی بگم. یهو انگار هزار تا خاطره عین فیلم جلوب چشمم قطار شدن. اولین مهمونی خونه ی ما که با رکابی و صندل لا انگشتی اومده بود. شب نشینی اولی که ما رفتیم خونشون. چهره ی مادرش جلوی چشممه. برام نوشت که برای خاکسپاری میان ایران. سه شنبه مجلس ترحیم و ما تعداد انگشت شماری از همکارهای قدیمی. خیلی سعی کردم گریه نکنم، ولی وقتی دم مجلس مردونه دیدمش، عین خر گریه کردم  . چنان به هق هق افتادم که فقط تونستم باهاش دست بدم بدون اینکه کلمه ای حرف بزنیم.

کاش می تونستم بغلش کنم.

مدینه ی فاضله

بعد از یکسال و اندی، دوستم ، شوهرش و بچه شون رو دعوت کردم. وقتی بابای خونواده کیفش رو به دیوار تکیه داد، جوجه بدو بدو رفته کیف لپ تاپ رو آورده، که اینم کیف بابای منه، خیلی هم سنگینه.

موقع رفتن مهمونا مثل همیشه،اصرار میکرد که شب بمون، دختر کوچولوشون اومد جلو و گفت: خاله هرموقع باباش برگشت ، با هم بیاین خونه ی ما.

دیشب نتونستم بخوابم. هرموقع همچین جریانی پیش میاد، عذاب وجدان میگیرم. خودم این حس رو تجربه کردم، وقتی بچه ای هستی که با بقیه فرق داری، لمسش کردم، نباید میذاشتم بچه ام هم این حس رو تجربه کنه. اینو نمی خواستم. مثل هرشب کنارم روی تخت خوابیده بود. نگاش میکردم انگار یکی دلمو چنگ میزد. توی تاریکی ازش خواستم منو ببخشه.

وقتی جایی میرم ، یا خونواده ای میان که بچه دارن، دل من آشوبه، می دونم جوجه غصه می خوره. ولی دلم نمی خواد به این دلیل منزوی بشه.

از دیشب همینطوری بغض دارم. دلم گرفته. سعی میکنم تصور کنم اگه دوباره بخوایم زندگی کنیم چی میشه. برای دخترم ناراحتم. برای همه ی حس های بدی که به خاطر این اتفاق تجربه میکنه ناراحتم. هرچند که با وجود سن کمش، خیلی سعی میکنه خودش رو اوکی نشون بده.

چهارشنبه صبح که داشتم می بردمش مهد، گفت بابام گفته تابستون میریم شمال، می خوای تو هم با ما بیای؟ گفتم فکر خوبیه، می تونیم یه بار هم من و تو بریم. یه لحظه مکث کرد وبا خنده گفت: یه بار با تو میرم شمال، یه بار با بابام. خوبه، مگه نه؟

عکس پروفایل دوستهام رو نگاه میکنم، بیشترشون دوتایی یا خونوادگی هستن، فکر می کنم هیچوقت عکس پروفایل هیچکدوم از ما ، دو نفره نبود. ولی الان من دلم عکس دونفره می خواد. توی دستشویی بعد از شستن دستام، انگشترم رو دست میکنم، فکر می کنم چقدر به دستم گشاده! تازه اون موقع فهمیدم که طبق عادت، کردمش به انگشت حلقه ام. الان دیگه حلقه هم ندارم که جهت تسکین یا حتی حفظ ظاهر دستم کنم.

اتوبان همت، توی ترافیک و گرمای کلافه کننده ی ظهر، بغلم یه هیوندای شاسی بلنده، راننده که شیشه رو پایین میکشه یهو بوی عطر مردونه فضا رو پر میکنه، منم از فرصت استفاده می کنم و می بلعمش. دلم بوی عطر مردونه می خواد.باز توی همین ترافیک،راننده ی لکسوس پسر جوونیه که بهم میگه، خانم خوشگل، قربونت برم، یکم برو اونورتر، از لحن گفتنش خنده ام گرفت، می خواست بهم شماره بده، یادم به همه بغض هم افتاد. خنده روی لبم ماسید.

دارم می نویسم و اشکام بی اختیار جاری میشن، جوجه داره توی خواب گریه میکنه، همینطوری اشکی،می رم کنارش دراز میکشم . میگم مامان خواب دیدی. فکر می کنم توی بیداری هم کم کابوس نمی بینی.با انگشتام حساب میکنم، شده ۴ ماه. ولی چقدر به نظرم طولانی تره.

متاسفم

 

همدم

دخترم میگه: مامان، می دونی چرا من شبها پیش تو می خوابم؟

خودش جواب میده: چون تو تنهایی!

 

تعبیر یک رویا

خواب دیده بودم که عاشق کسی میشم، داریم خونه ی جدیدمون رو تمیز میکنیم، من روی پاش نشستم و لبش رو میبوسم  .پشت پنجره ایستادم، گوشی توی دستمه و همینطور که دارم برات خوابم رو تعریف میکنم، درختای سبز باغ رو میبینم. ماشینهای توی خیابون رو. تو بهم گفتی که اون موقع میای من رو از پشت بغل میکنی. گفته بودی که به همه ثابت میکنی که همه ی ازدواج های دوم اشتباه نیستن. ازم خواستی توی رویا زندگی نکنم. گفتی تو هر شب توی تخت ، بین ما خوابیدی. گفتی به جای رویات با خودت زندگی کنم.

هنوز دارم از پشت پنجره درختای سبز باغ رو نگاه میکنم، چون حدودا یکسال از اون موقع میگذره، ولی تو نیومدی من رو بغل کنی، این منم هرشب پیچیده توی یه پتوی دونفره که نه توی رویا کنارم خوابیدی و نه توی واقعیت.

رویای من تعبیر نشد، تو هم چیزی رو به کسی ثابت نکردی. بازهم حرف مامان درست بود  . اونی که من دنبالشم توی قصه هاست.

خیالباف

یکی از رو ، یکی از زیر. تار و پود خیالم رو می بافم. با فکر ،با عشق،بی عشق بی فکر. ریسمونی رو که بافتم، میندازم به اسمون، پی ستاره، یا پی بره. اخه بره خواستن خودش بهترین دلیل وجود هر کسیه. ولی خب کی می دونه ، شاید اگه بره گل سرخم رو چریده باشه،به نفع همه باشه.

Sharing

W: I would be a good mother!
H:Oh! It’s 1 o»clock at the morning,please don’t start with regrets!
Wife left the bed.
H: where r u going?
W:to make myself a cup of tea.
H: you know that we both decided not to have children!
W: It’s not about having or have not a child.
I just have a good feeling and I wanted to share it with you! But you missed the point.

نوروز خوش است

بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است

برطرف چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است